|
بخشيد شما ثروتمنديد؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو
حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در
خانه مىلرزيدند. پسرك پرسيد: «ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين» كاغذ
باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها
كمك كنم. مىخواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه... چشمم به پاهاى كوچك
آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست
كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم
كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول
كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و
خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين» نگاهى به روكش
نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را
با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم مىخوره.»
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به
صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجانهاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين
بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و
هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه
اينها به هم مىآمدند. صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم
و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار
بخارى، پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم
نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
|
|
|
خدای متعال به شما چقدر نعمت داده؟!
با تشکر از دوست خوبم حسین کمالی برای ارسال این ایمیل
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 7:22 توسط محمدطه رضائي
|