خبر شهادت عماد مغنیه



هميشه خانم ها به امر شريف «شرط و شروط تعيين کردن» مشغولن.
ولي حالا وقتشه که ما مردها هم تکليف خودمون رو روشن کنیم
خانوما توجه کنن: اينها قانون هاي ما هستن؛
توجه بفرماييد که همه قانون ها شماره «1» هستن!
1. با شما خريد کردن ورزش نيست. ما هم دوست نداريم فکر کنيم که هست!
1. گريه کردن يعني باج خواستن!
1.هر چيزي که مي خواهيد درست بگيد. بذاريد درست روشنتون کنيم؛ با گوشه زدن به جايي نمي رسين. با کنايه زدن به جايي نمي رسين. با حرفاي مبهم به جايي نمي رسين. صاف و پوست کنده بگين چه مرگتونه!
1. هيچ اشکالي نداره اگه سوال هاي ما رو با «بله» و «خير» جواب بدين. خيلي هم خوشحال ميشيم!
1. بي زحمت فقط وقتي مشکلتون رو پيش ما بيارين که بخواهين ما حلش کنيم. ما فقط مشکل حل کردن بلديم. اگه همدردي مي خواهيد بريد پيش بقيه خانم ها!
1. اگه براي 17 ماه متوالي سردرد داريد، يه چيزيتون ميشه. خودتونو به دکتر نشون بدين!
1. چيزايي که 6 ماه پيش گفتيم رو توي دعواي امروز عليه خودمون استفاده نکنين. اصلاً مي دونين چيه؟ ما فقط حرفاي هفته پيش يادمونه!
1. اگه فکر مي کنين چاقين خب حتماً هستين ديگه. چرا باز مي پرسين؟!
1. اگه از حرف ما 2 تا برداشت مي کنين و يکيش شما رو عصباني يا غمگين مي کنه، پس منظور ما اين يکي نبوده، اون يکي بوده!
1. يا از ما بخواهيد يه کاري براتون بکنيم، يا بهمون بگيد چطوري بايد انجامش بديم. نه هر دو تاش با هم! اصلاً اگه شما بهتر مي دونيد که چطور بايد انجام بشه، چرا خودتون انجام نمي دين؟!
1. اگه خيلي احساس ميکنين که حتماً بايد يه حرفي رو بزنين، حداقل تا آگهي بازرگاني تلويزيون صبر کنين. نه وسط فيلم!
1. کريستف کلمب از کسي آدرس نپرسيد. ما هم نمي پرسيم!
1. ما مردا فقط اسم 6 تا رنگ رو بلديم!
1. اگه ما پرسيديم «چته؟» و شما گفتين «هيچي»، ما هم فرض مي کنيم چيزيتون نيست. البته ميدونيم که يه چيزيتون هست، ولي به دردسرش نمي ارزه!
1. اگه يه چيزي ميگين ولي نمي خواهين جوابشو بشنوين، پس ما هم يه جوابي مي ديم که نخواهيد بشنويد!
1. وقتي مي خواهيم با هم بريم بيرون، هر چي که بپوشين خوبه. به جون خودمون راست مي گيم!
1. لباساتون کافيه!
1. کفشاتون هم خيلي زياده!
1. اندام ما خيلي هم متناسبه. خپل هم خيلي خوبه!
1. خانماي محترم، از اينکه اين مطلب رو خوندين متشکريم.
لطفاً اين ايميل رو براي همه آقايون بفرستين تا يک کمي بخندن، براي همه خانوما هم بفرستين تا بدونن...

نشسته بودم در خانه و داشتم در عوالم خودم موز میخوردم (!) که دیدم یکی از دوستان دارد توی وایبر بال بال میزند و میگوید «هموطن! هموطن!». پیامش را باز کردم ببینم مشکلش چیست. نوشته بود: «عربستان سعودی به موزهای وارداتی موادی اضافه میکند که با خوردن آن مردها عقیم میشوند. آنها میخواهند نسل ایرانی را از بین ببرند. موز نخور هموطن!». پیام دادم: «مگه موز از عربستان میاد؟» گفت: «نه ولی آنها در مرزهای کشور ماموران خود را مستقر کردهاند تا موزهای وارداتی را مسموم کنند». به موز توی دستم نگاه کردم. موز هم به من نگاه کرد. موز گفت: منو بخور قوی شی. گفتم «نه، احتیاط شرط عقل است».
میوه بیچاره را انداختم توی سطل آشغال و تلویزیون را روشن کردم ببینم مسئولین چه برنامههای جذابی برای ما تدارک دیدهاند. دوباره صدای وایبر درآمد. دیدم در یکی از این گروهها نوشتهاند: «تلویزیون نبینید! میمیرید! تشعشعات تلویزیون در گنبد کاووس یک جوان را به کام مرگ کشاند. دانشمندان شرکت ساخت تلویزیونهای ۱۴ اینچ هوشنگ الکتریک به تازگی دریافتهاند دیدن تلویزیونهای ال ای دی جدید مرگ آفرین است. در هفته گذشته بیست نفر جلوی تلویزیون مردهاند. این پیام را به بقیه هم بده وگرنه تو هم میمیری!». سریع تلویزیون را خاموش کردم و پیام را برای بقیه کپی کردم.
عجیب بود. به محض خاموش کردن تلویزیون من توانسته بودم زنده بمانم. هیچ وقت فکر نمیکردم این شایعات صحت داشته باشد. در واتس آپ یکی نوشت: «امروز واتس آپ می خواد پر تکرارترین واژه رو انتخاب کنه. پنج هزار بار بنویس ایران تا کشورمون در واتس آپ سربلند باشه.» حدود پنج شش ساعت مشغول سربلندی کشور در واتس آپ بودم تا جایی که حالم بد شد و دیگر نتوانستم ادامه دهم. سربلند کردن کشور واقعا کار سختی است. حالا میفهمم والیبالیستها و محمدجواد ظریف چقدر زحمت میکشند.
پیام دیگری که دوستان در وایبر برای آگاهی بخشی به ملت پخش میکردند این بود: «چند دختر جوان با درآوردن خود به شکل همسران شما به خانهتان وارد می شوند و شما را میخورند. اینها آدم خوارند. اگر در خانه تنها هستید و دیدید همسرتان در میزند در را باز نکنید.» پیش خودم گفتم: خلن اینا؟ اگه خودشون رو شبیه همسر آدم نکنن که راحتتر میتونن وارد خونه بشن … ولی به هرحال احتیاط شرط عقله. ساعت دو ظهر بود که زنگ آیفون به صدا درآمد. ظاهرا همسرم بود. گفتم چی می خوای؟ گفت: درو باز کن دارم از گرسنگی میمیرم. با ترس گفتم: چرا بیرون چیزی نخوردی؟ گفت: تو توی خونهای اون وقت من بیرون غذا بخورم؟ با ترس گوشی را گذاشتم روی آیفون. یقین پیدا کرده بودم که آدمخوار پشت در است. سریع گوشی را گرفتم دستم و در گروه وایبر دوستان نوشتم: ماجرای ورود آدمخوارانی به شکل همسر آدم کاملا حقیقت داره. الان یکیشون پشت در خونه ما کمین کرده. همین طور که داشتم مینوشتم دیدم آدمخوار کلید انداخت و در را باز کرد. از ترس گوشی را پرت کردم و چند گام عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار. نامردها نگفته بودند آدمخوارها کلید دارند. چشمانم را بستم و گفتم: جون مادرت منو نخور!
چشمانم را که باز کردم دیدم دستانم را بستهاند به تخت، در مرکز ترک (تجربی) اعتیاد به اینترنت. فریاد میزدم: ولم کنین نامردا. تا شب باید این پیام رو به صد و بیست نفر برسونم وگرنه اتفاق وحشتناکی میافته. دو نفر بالای سرم بودند. یکی شان پرسید: فکر نکنم دیگه امیدی باشه. آن یکی گفت: نه دیگه این خوب بشو نیست. اولی گفت: ولی نمیشه همین جوری ولش کنیم تو جامعه. خوی وایبری گرفته. دومی گفت: الان افراد جامعه اکثرا همین طوریان. ما تو اقلیتیم. اولی گفت: راست میگی. ما هم اسکل کردیم خودمون رو. راستی تو لاین خوندم تا امشب باید ده تا معتاد رو آزاد کنیم. یه مرکز درمانی این کارو نکرد چهار نفر از اعضاش مردن. دومی دستم را باز کرد و گفت: برو عمو جان. برو خوش باش
آیدین سیار سریع
روزنامه قانون
استحمارگری وایبری